کوچه سرد است و بارانی
ابرها دلگیر و تاریک
آسمان درگیر بی خوابی.....
نغمه ی گنجشک زهراگین
میرود تنها ، سایه ای غمگین
دستها خشک و بی روح، اشکها سرد و گرم،
پاها پیچیده در هم،
آه او رقصیده در غم،
مقصدش آشفته در هم .....
میکند غوغا سکوت ، در وهم و بیداری
میشود پنهان میان آن درخت بید ، زیبایی
میخرد پنهان و پیدا، عشق ، رسوایی
عقل اینجاست ، جای تو نیست ، ای احساس رویایی
می نوازد گیتار غم را، باد تنهایی
می فشارد دست دل را، افسون بیماری
نمیدانست سایه ، دلیل این هم آوایی
که ناگه آمد از رب حرف آگاهی
نباشد رسم دنیا ، هرگز وفاداری
برو از شهر، سایه، در خموشی و پنهانی
که اینجا شهر مرگ است،
شهر او،
شهر ظلمانی.....
حلالم کنید
خداحافظ
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:49  توسط
